زندگی رویایی

هر وقت مینویسم چند لحظه بعد ذهنم آروم میشه و میتونم راه حل ها رو ببینم

زندگی رویایی

هر وقت مینویسم چند لحظه بعد ذهنم آروم میشه و میتونم راه حل ها رو ببینم

۲۶
تیر

من یه چیزی درباره خودم فهمیدم اینکه آدم های بزرگسال زیاد دوست ندارن با من هم صحبت بشن چون زیاد سر و زبون ندارم حرف زدن بلد نیستم . ولی عوض بچه ها خیلی منو دوست دارن .میتونم از این خصوصیتم استفاده کنم با بچه ها بازی کنم . توی پارک پسرم و بچه های دیگه رو دور خودم جمع کنم بازی های هیجان انگیز کنم .

آدمهای بزرگ چند روز اول جذب من میشن بعد که میبینن زیاد حرف نمیزنم و سکوت میکنم دیگه محل به من نمیدن . ولی بچه ها اینجوری نیستن.باید بزرگوار باشم خوشم نمیاد خودمو به کسی تحمیل کنم . آدم بزرگا میتونن برن با دوستان مثل خودشون دوست باشن منم از اینکه مدتی با من بودن از من تعریف کردن منو برای مدتی کوتاه دوست داشتن ازشون تشکر میکنم .

۲۶
تیر

دارم هر روز از هفت تا نه شب بچه هارو میبرم پارک .دخترم منو مجبور کرد بشینم تو جمع مامانهایی که با بچه هاشون بتونه دوست باشه. منم بخاطر بچه ها هر کاری لازم باشه انجام میدم.

دیروز این مادرها تو پارک هرکدوم یه خوردنی آورده بودن منم به اصرار دخترم و دوستش رفتم نشستم بینشون. قیافه هاشون یجوری شد ولی گفتم بخاطر بچه ها اومدم.

امروز هم رفتم بینشون بعضیهاشون حتی جواب سلامم رو هم ندادن ولی من رفتم از مغازه بستنی خریدم برای خودشون و بچه هاشون اصلا دست به بستنیها نزدن . من و بچه هام فقط بستنیهارو خوردیم البته تشکر کردن ولی گفتن ما دوست نداریم. منم بستنیهارو بین بچه های پارک تقسیم کردم. 

ولی تو جمع این مادرها نشستم. بهشون تو دلم غبطه خوردم چقدر راحتن با هم من هیچوقت تو زندگیم دوست صمیمی نداشتم. ولی نمیخوام بچه هام مثل خودم بشن انقدر میام پارک تا همه من رو بپذیرن . تا منم مثل اونا بشم بتونم حرفهای دلم رو راحت بزنم. تا بچه هام هم یاد بگیرن دوست صمیمی پیدا کنن. تا فکر نکنن اگه کسی گذاشت و رفت از زندگیشون دنیا به آخر رسیده. 

واقعیت اینه که همیشه ینفر وجود داره که دستمون رو بگیره که دلمون رو گرم کنه .که نشونمون بده دنیا هنوزم زیباست.

۲۳
تیر

یه نامه خوندم سیمین دانشور برای همسرش جلال آل احمد وقتی متوجه ارتباطش با زنی به اسم هیلدا شده بود. نوشته بود من میخوام باعث اعتلای زن ایرانی بشم پس خودم باید الگوی درستی برای آنها باشم .این تن دادن ها به ستم، این زجرها این وابستگیها غلط هستند. شاید سیلی از سر من گذشته باشد من از این سیل شسته و رفته بیرون می آیم. در این مرز تازه زن نو میشوم. من خیال میکردم فرصت ما در این دنیا کم است و چه بهتر که خودمان را با گرمای عشقی گرم بکنیم و حالا در سرمای بی وفایی. با ذخیره های ذهنم خودم را گرم میکنم. من عین گیاهان مناطق حاره ام که مجبورند برگهایشان را کلفت کنند تا آب ذخیره داشته باشند. من این ذخیره را دارم و به پای زن ایرانی نثار میکنم. اما دشمن تو نیستم و اگر تو بخواهی دوستیمان را ادامه می دهیم . دوستی زن و مرد وقتی هر دو فوق جنسیت قرار بگیرند مغتنم است

ضمنا از شبها و روزهای خوشی که با هم داشتیم متشکرم . از اینکه چندبار به من گفتی و یکبار هم در نامه ای از یزد برایم نوشتی تو مغناطیس منی که تمام وجودم را به سوی خود میکشی متشکرم.از اینکه یکروز دو فاخته نر و ماده در حیاط خانه ما می خرامیدند و تو گفتی اون چاق تره تویی و آن لاغره که نره منم و از این چور تعالیر وجوله ها متشکرم . تو تنبلی را از سرم انداختی از اینکه زندگی با تو برایم هیجان انگیز بود متشکرم. سهم من از عشق همین بود از ابدیت هم همین بود.بازهم شاکرم

۲۰
تیر

من نمی تونم احساساتم رو به زبون بیارم آدم کم حرفی هستم.وقتی با همسرم نشستیم نمی دونم چی بهش بگم .کلا زیاد دوست تو زندگیم ندارم نمی دونم پشت تلفن چی بهشون بگم.

همه میگن چقدر تو کم حرفی بعضیا هم میگن اعصابمون خورد میشه وقتی حرف نمیزنی.بعضیا هم فکر میکنن خودم رو‌دارم براشون میگیرم .در حالیکه من خیلی دوسشون دارم. نمی دونم چی بگم زبونم بند میاد.

من دوست دارم این مشکلم حل بشه چون فکر میکنم همه مشکلاتم ،درد تنهاییم ، مشکلات رابطه ام با بچه هام و دیگران همه چیز از همین موضوع شروع میشه.

۱۴
تیر

شاید اگه این دختره ش ع تو زندگیم نبود تا حالا صدبار زندگیمو نابود کرده بودم.این اونده تا من از ترس اونم شده بخوام بالای سر بچه هام بمونم . تنهاشون نذارم. بچه هایی که میدونم قدرم رو نمی دونن .ولی من دوسشون دارم. بدون اونا زندگی برام معنایی نداره .

نه میتونم سرکار برم نه میتونم خودم رو خوشحال کنم همه اش غصه و ناراحتی تو زندگیم هست. میدونم یه مادر ناراحت به در کسی نمیخوره ولی کجا برم جایی ندارم عشق هم دیگه وجود نداره . خدایا کسی نیس به فریادم برسه دستم رو بگیر .حالم خیلی بده.

۱۴
تیر

بچه ها قدر نمی دانند .من تمام روزهام رو صرف بزرگ کردنشون کردم برای واکسن و دکتر بردن و ثبت نام کلاسها و مدرسه و مهد خودم تنهایی انجام میدادم همه زوجها این کارهارو با همدیگه انجام میدن هیچکس مثل من مثل سرویس مدرسه بچه هاش رو کلاس و مهد و مدرسه نمیبره هیچ کس خودشو زیر این بار قرار نمیده ، ولی هرکاری انجام دادم وظیفه حساب میشده .همه دوستانم‌ میگن ما نمی تونیم از پس بچه مون بربیاییم میریم سرکار برای بچه پرستار میگیریم. تازه یدونه هم دارند . ولی من دارم اینجا حس زندانی بودن میکنم همه چیز رو تحمل میکنم تا روزهام بگذره. تو خونه موندنم باعث میشه دائم به همسرم گیر بدم چرا دیر اومدی اونم بیاد موبایلم رو بگیرخ جلوی بچه ها دعوا کنیم تو روحیه بچه ها اثر بد بذاره. به نظرت منم برم یه کار پیدا کنم بچه هارو به پرستار بسپارم بهتر نیست؟ 

۱۴
تیر

امروز تو پارک اتفاقی افتاد که نتونستم مدیریتش کنم . بعد که اومدم خونه گفتم من چرا روش همیشگی خودم رو فراموش کرده بودم.بچه هام رفتند سراغ دختری که خمیر اسلایم داشت به یکی دونفر هم یک تکه داد باهاشون بازی کنند ولی پسر من که رفت ازش بگیره بهش نداد من بهش گفتم برات میخرم ولی پسرم که شدیدا از اجتماع میترسید با رفتار این دختر بچه ترسش دوباره برگشت چهره اش درهم رفت و اومد پشت سر من قایم شد. الان میگم من چرا جلوی اینا رو نگرفتم من که هیچوقت تو زندگیم از کسی چیزی طلب نکردم همه چیز رو همیشه خودم تهیه کردم چرا به بچه هام این‌مورد رو یاد نمیدم که همیشه خودت باش که چیزی برای عرضه داشته باشی نه اینکه بخوای التماس دیگران کنی به تو چیزی بدهند چون به گدا چیزی با ارزش نمیدن.

تو راه برگشت دخترم گریه‌کرد که چرا هیچکس منو دوست نداره گفتم بخاطر رفتار یه دختر بچه . بعد ناگهان به من توپید تو خونه از دست تو و بابا غصه میخورم تو پارک هم از دست بچه ها. گفت تو خونه تو بابا دائم باهم دعوا میکنید و بابا میگه مامان سرش تو گوشیه داره خیانت میکنه . گفتم این حرف رو هیچوقت نزن بابا کی این حرف رو زده .

واقعا قلبم شکست

ولی فهمیدم بچه هام فقط من رو میبینند من بیشتر به‌چشم میام هر چقدرم براشون تلاش کنم باز همون لحظاتی که تو گوشیم هستم به چشمشون میاد ولی پدرشون که عصر میاد سرش تو گوشیه تا شب باهاشون بازی هم نمیکنه اصلا مهم نیست. اینا از من انتظار بیشتری دارند نباید نا امیدشون کنم.


۱۲
تیر

یه حس خوب دارم انگار یکی پیدا شده میتونم همه حس و حالم رو بهش بگم نمی دونم چجوریه دیگه ترس از دست‌دادن  ندارم انگار انگار نمیترسم قضاوت بشم.  این حس و حالم رو‌خیلی دوست دارم خیلی جدیده با هیشکی این حس رو نداشتم هیچوقت. ❤️

میخوام خودم رو آزاد بذارم اینجوری همسرم رو هم آزاد میذارم دیگه غصه نمیخورم که کسی عاشقم نیست منو دوست نداره منم میتونم و این حق رو دارم دوباره عشق رو تجربه کنم. 

۱۱
تیر

به نظرم آدمها اصلا تنها نیستند فقط از اطرافیانشون خسته میشن فکر میکنن یه آدم جدید میتونه به زندگیشون رنگ ببخشه. در حالیکه وقتی عشق نباشه هیچ چیز نمیتونه به زندگی رنگ ببخشه .آدم جدید هم بعد یه مدت خسته کننده میشه. پول و ثروت قیافه و ظاهر آدمها بعد یه مدت تکراری میشه حتی محبتهاشونم تکراری میشه دیگه هیچی نمی مونه بعد یه مدت احساس میکنی هیچ حسی بینتون نیست .دوباره با یکی دیگه شاید شروع کنی ولی بازهم همون قصه تکراری . بعد اون هست که در خودت فرو میروی بعضیها میتونن درون خودشون سرچشمه عشق را پیدا کنند و دنیا براشون بهشت میشه. کاش منم بتونم باید به حد کافی ضربه بخورم که فکر میکنم خوردم حالا شاید بتونم دل از دنیا بگیرم .

۱۰
تیر

ریچارد نفیو، مسئول تیم طراحی تحریم‌ها علیه ایران در دولت دوم باراک اوباما و از چهره‌های اصلی تیم پشتیبان مذاکره‌کنندگان آمریکا در وین، در کتاب «هنر تحریم‌ها» این‌طور نوشته است:

«مردم ایران [در زمان تحریم‌های پیشابرجام] عملا می‌توانستند کالاهای لوکس را خریداری کنند و واردات نیز جریان داشت. پایین‌آمدن ارزش پول ملی و بالارفتن نرخ ارزهای خارجی عملا امکان خرید این کالاها را از بسیاری از ایرانی‌ها گرفت و تنها افراد ثروتمند و کسانی که در موضع قدرت بودند، می‌توانستند همچنان از منافع مرتبط‌بودن ایران با شبکه‌های بین‌المللی سود ببرند. به این ترتیب ارز به صورت مداوم از ایران خارج می‌شد و کالاهای تجملاتی وارد این کشور می‌شد و نابرابری درآمدی و تورم روزبه‌روز در ایران قوت [و نمود] بیشتری می‌گرفت».